تبلیغات
داستانک 110 - نامه به خدا
نامه به خدا
نویسنده :
mohamad tiekal
تاریخ :
دوشنبه 1 مهر 1392
زمان :
12:55 ق.ظ
نظرات () |

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید . این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم . یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام . اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد . نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند . در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند . عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت ، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند . مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم ، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم . من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند




تنهایی تنها این نیست که انسان کسی را نداشته باشد هر گاه انسان در انبوه جمعیت هم باشد اما آنکسی را که میخواهد در کنارش باشد و نیست تنهاست.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
متــرسکــ گـفتــ :

ای گــندم گواهــ بــاشــ کــــ مـــــرا

بــــــــرایــــ

تـرسانــدنـ آفریــدند امـــــــا ،

مــــن عــاشـــق

پــرنـده ه ای بـودمــ کـــــ از

تــرســـ من

مُـــــــــــــــــــــــــرد ..
.
.
.
.
.
.
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید.........

هیچوقت............

هیچ کس.............

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه................
.
.
.
.
.
فریاد زدم دوستت دارم،صدام رو نشنیدى!


اعتراف كردم كه عاشقتم،جرم من رو باور نكردى!...

گفتم بدون تو میمیرم،لبخند تلخى زدى...!

از دلتنگى تو من اشک ریختم،چشم هاى خیسم رو ندیدى...

چگونه بگویم كه دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویى من هم همین طور...؟؟؟
.
.
.
.
.
نگران نباش

حال دلم خوب است !!!

…نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست

نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو …

آرام

جوری که نبینی و نشنوی

گوشه ای نشسته ،

و رویاهایش را به خاک می سپارد
.
.
.
.
.
از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟؟؟

پاسخم داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است...

پس من از کار خود راضیم ...

و هرگز از آن بیزار نمی شوم...!!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی!

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم...!

گفت:

تو اشتباه می کنی...!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد...

مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد..
.
.
.
.
.
.

تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به داستانک 110 می باشد.
.:: This Template By : TemKade.com ::.