تبلیغات
داستانک 110 - آب خنک خوردن
آب خنک خوردن
نویسنده :
mohamad tiekal
تاریخ :
پنجشنبه 21 شهریور 1392
زمان :
10:37 ب.ظ
نظرات () |

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست 
و به دنبال او 
گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل 
زده بود و در
فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌
 می‌‌نوشید پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع 
شب اینجا 
نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو
به یاد میارم، ۲۰ 
سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و
 گفت : آره 
یادمه…
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی
 اتاقت غافلگیر 
کرد؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره 
یادمه، انگار دیروز
 بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من 
نشونه گرفت و 
گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب 
خنک بخوری ؟!!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز 
آزاد می شدم!





مرتبط با : داستانک


تنهایی تنها این نیست که انسان کسی را نداشته باشد هر گاه انسان در انبوه جمعیت هم باشد اما آنکسی را که میخواهد در کنارش باشد و نیست تنهاست.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
متــرسکــ گـفتــ :

ای گــندم گواهــ بــاشــ کــــ مـــــرا

بــــــــرایــــ

تـرسانــدنـ آفریــدند امـــــــا ،

مــــن عــاشـــق

پــرنـده ه ای بـودمــ کـــــ از

تــرســـ من

مُـــــــــــــــــــــــــرد ..
.
.
.
.
.
.
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید.........

هیچوقت............

هیچ کس.............

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه................
.
.
.
.
.
فریاد زدم دوستت دارم،صدام رو نشنیدى!


اعتراف كردم كه عاشقتم،جرم من رو باور نكردى!...

گفتم بدون تو میمیرم،لبخند تلخى زدى...!

از دلتنگى تو من اشک ریختم،چشم هاى خیسم رو ندیدى...

چگونه بگویم كه دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویى من هم همین طور...؟؟؟
.
.
.
.
.
نگران نباش

حال دلم خوب است !!!

…نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست

نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو …

آرام

جوری که نبینی و نشنوی

گوشه ای نشسته ،

و رویاهایش را به خاک می سپارد
.
.
.
.
.
از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟؟؟

پاسخم داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است...

پس من از کار خود راضیم ...

و هرگز از آن بیزار نمی شوم...!!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی!

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم...!

گفت:

تو اشتباه می کنی...!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد...

مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد..
.
.
.
.
.
.

تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به داستانک 110 می باشد.
.:: This Template By : TemKade.com ::.