تبلیغات
داستانک 110 - خروس
خروس
نویسنده :
mohamad tiekal
تاریخ :
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392
زمان :
03:06 ب.ظ
نظرات () |

می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی ، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ خروس را بیرون ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان!

مرد ، خوشحال از این که زن چنان پاکدامنی دارد که حتی از خروس هم دوری می کند ، به بازار برگشت و خروس را به فروشنده اش که پیر مرد دنیا دیده ای بود پس داد.

پیرمرد که ماوقع را شنید ، گفت: اشکالی ندارد؛ من خروسم را پس می گیرم ولی برو درباره زنت بیشتر تحقیق کن! کسی که درباره یک خروس چنین می کند ، لابد ریگی به کفش دارد و می خواهد رد گم کند.




تنهایی تنها این نیست که انسان کسی را نداشته باشد هر گاه انسان در انبوه جمعیت هم باشد اما آنکسی را که میخواهد در کنارش باشد و نیست تنهاست.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
متــرسکــ گـفتــ :

ای گــندم گواهــ بــاشــ کــــ مـــــرا

بــــــــرایــــ

تـرسانــدنـ آفریــدند امـــــــا ،

مــــن عــاشـــق

پــرنـده ه ای بـودمــ کـــــ از

تــرســـ من

مُـــــــــــــــــــــــــرد ..
.
.
.
.
.
.
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید.........

هیچوقت............

هیچ کس.............

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه................
.
.
.
.
.
فریاد زدم دوستت دارم،صدام رو نشنیدى!


اعتراف كردم كه عاشقتم،جرم من رو باور نكردى!...

گفتم بدون تو میمیرم،لبخند تلخى زدى...!

از دلتنگى تو من اشک ریختم،چشم هاى خیسم رو ندیدى...

چگونه بگویم كه دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویى من هم همین طور...؟؟؟
.
.
.
.
.
نگران نباش

حال دلم خوب است !!!

…نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست

نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو …

آرام

جوری که نبینی و نشنوی

گوشه ای نشسته ،

و رویاهایش را به خاک می سپارد
.
.
.
.
.
از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟؟؟

پاسخم داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است...

پس من از کار خود راضیم ...

و هرگز از آن بیزار نمی شوم...!!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی!

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم...!

گفت:

تو اشتباه می کنی...!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد...

مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد..
.
.
.
.
.
.

تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به داستانک 110 می باشد.
.:: This Template By : TemKade.com ::.