تبلیغات
داستانک 110 - وعده
وعده
نویسنده :
mohamad tiekal
تاریخ :
شنبه 8 تیر 1392
زمان :
10:06 ب.ظ
نظرات () |

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!


مرتبط با : داستانک


تنهایی تنها این نیست که انسان کسی را نداشته باشد هر گاه انسان در انبوه جمعیت هم باشد اما آنکسی را که میخواهد در کنارش باشد و نیست تنهاست.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
متــرسکــ گـفتــ :

ای گــندم گواهــ بــاشــ کــــ مـــــرا

بــــــــرایــــ

تـرسانــدنـ آفریــدند امـــــــا ،

مــــن عــاشـــق

پــرنـده ه ای بـودمــ کـــــ از

تــرســـ من

مُـــــــــــــــــــــــــرد ..
.
.
.
.
.
.
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید.........

هیچوقت............

هیچ کس.............

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه................
.
.
.
.
.
فریاد زدم دوستت دارم،صدام رو نشنیدى!


اعتراف كردم كه عاشقتم،جرم من رو باور نكردى!...

گفتم بدون تو میمیرم،لبخند تلخى زدى...!

از دلتنگى تو من اشک ریختم،چشم هاى خیسم رو ندیدى...

چگونه بگویم كه دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویى من هم همین طور...؟؟؟
.
.
.
.
.
نگران نباش

حال دلم خوب است !!!

…نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست

نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو …

آرام

جوری که نبینی و نشنوی

گوشه ای نشسته ،

و رویاهایش را به خاک می سپارد
.
.
.
.
.
از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟؟؟

پاسخم داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است...

پس من از کار خود راضیم ...

و هرگز از آن بیزار نمی شوم...!!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی!

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم...!

گفت:

تو اشتباه می کنی...!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد...

مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد..
.
.
.
.
.
.

تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به داستانک 110 می باشد.
.:: This Template By : TemKade.com ::.