تبلیغات
داستانک 110 - ساختن پل
ساختن پل
نویسنده :
mohamad tiekal
تاریخ :
پنجشنبه 30 خرداد 1392
زمان :
09:24 ب.ظ
نظرات () |

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود ، زندگی می کردند
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جرو بحث کردند
پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند
یک روز صبح درِ خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد
وقتی در را باز کرد ، مرد نجّاری را دید
نجّار گفت : من چند روزی است که دنبال کار می گردم ، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید ، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله ، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم
به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن ، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است که بعد از اختلافی که بین ما بوجود آمد ، این نهر را کنده است ، از شما می خواهم تا کنار نهر ، بین مزرعه من و برادرم حصاری بکشید تا دیگر او را نبینم
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت : در انبار مقداری الوار دارم ، می توانید از آنها استفاده کنید
نجّار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و ارّه کردن الوارها
برادر بزرگ تر به نجّار گفت : من برای خرید به شهر می روم ، اگر وسیله ای نیاز دارید برایتان بخرم؟
نجّار در حالی که به شدت مشغول کار بود
جواب داد : نه ، چیزی لازم ندارم
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد
حصاری در کار نبود
نجّار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود
کشاورز رو به نجّار کرد و گفت : من حصار می خواستم نه پل !!؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده ، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست
وقتی برادر بزرگ تر برگشت ، نجّار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر ، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد
نجّار گفت : دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم
ما هم می توانیم سازنده پل های زیادی باشیم


مرتبط با : داستانک


تنهایی تنها این نیست که انسان کسی را نداشته باشد هر گاه انسان در انبوه جمعیت هم باشد اما آنکسی را که میخواهد در کنارش باشد و نیست تنهاست.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
متــرسکــ گـفتــ :

ای گــندم گواهــ بــاشــ کــــ مـــــرا

بــــــــرایــــ

تـرسانــدنـ آفریــدند امـــــــا ،

مــــن عــاشـــق

پــرنـده ه ای بـودمــ کـــــ از

تــرســـ من

مُـــــــــــــــــــــــــرد ..
.
.
.
.
.
.
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید.........

هیچوقت............

هیچ کس.............

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه................
.
.
.
.
.
فریاد زدم دوستت دارم،صدام رو نشنیدى!


اعتراف كردم كه عاشقتم،جرم من رو باور نكردى!...

گفتم بدون تو میمیرم،لبخند تلخى زدى...!

از دلتنگى تو من اشک ریختم،چشم هاى خیسم رو ندیدى...

چگونه بگویم كه دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویى من هم همین طور...؟؟؟
.
.
.
.
.
نگران نباش

حال دلم خوب است !!!

…نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست

نه از شیون های مداومش ، به وقت ِ خواستن ِ تو …

آرام

جوری که نبینی و نشنوی

گوشه ای نشسته ،

و رویاهایش را به خاک می سپارد
.
.
.
.
.
از مترسکی سوال کردم:

آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟؟؟

پاسخم داد:

در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است...

پس من از کار خود راضیم ...

و هرگز از آن بیزار نمی شوم...!!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:

راست گفتی!

من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم...!

گفت:

تو اشتباه می کنی...!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد...

مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد..
.
.
.
.
.
.

تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به داستانک 110 می باشد.
.:: This Template By : TemKade.com ::.